حكيم ابوالقاسم فردوسى
1032
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
چو بشنيد مزدك زمين بوس داد * خرامان بيامد ز پيش قباد بدرگاه او شد بانبوه گفت * كه جايى كه گندم بود در نهفت دهيد آن بتاراج در كوى و شهر * بدان تا يكايك بيابيد بهر دويدند هر كس كه بد گرسنه * بتاراج گندم شدند از بنه چه انبار شهرى چه آن قباد * ز يك دانه گندم نبودند شاد چو ديدند رفتند كار آگهان * بنزديك بيدار شاه جهان كه تاراج كردند انبار شاه * بمزدك همى باز گردد گناه قباد آن سخن گوى را پيش خواند * ز تاراج انبار چندى براند چنين داد پاسخ كانوشه بدى * خرد را بگفتار توشه بدى سخن هرچ بشنيدم از شهريار * بگفتم ببازاريان خوار خوار بشاه جهان گفتم از مار و زهر * ازان كس كه ترياك دارد به شهر بدين بنده پاسخ چنين داد شاه * كه ترياك دارست مرد گناه اگر خون اين مرد ترياك دار * بريزد كسى نيست با او شمار چو شد گرسنه نان بود پاى زهر * بسيرى نخواهد ز ترياك بهر اگر دادگر باشى اى شهريار * بانبار گندم نيايد به كار شكم گرسنه چند مردم بمرد * كه انبار را سود جانش نبرد ز گفتار او تنگ دل شد قباد * بشد تيز مغزش ز گفتار داد و زان پس بپرسيد و پاسخ شنيد * دل و جان او پر ز گفتار ديد ز چيزى كه گفتند پيغمبران * همان دادگر موبدان و ردان بگفتار مزدك همه كژّ گشت * سخنهاش ز اندازه اندر گذشت برو انجمن شد فراوان سپاه * بسى كس ببى راهى آمد ز راه همى گفت هر كو توانگر بود * تهى دست با او برابر بود نبايد كه باشد كسى بر فزود * توانگر بود تار و درويش پود جهان راست بايد كه باشد به چيز * فزونى توانگر چرا جست نيز زن و خانه و چيز بخشيد نيست * تهى دست كس با توانگر يكيست من اين را كنم راست با دين پاك * شود ويژه پيدا بلند از مغاك هران كس كه او جز برين دين بود * ز يزدان و ز منش نفرين بود ببد هرك درويش با او يكى * اگر مرد بودند اگر كودكى ازين بستدى چيز و دادى بدان * فرو مانده بد زان سخن بخردان چو بشنيد در دين او شد قباد * ز گيتى بگفتار او بود شاد ورا شاه بنشاند بر دست راست * ندانست لشكر كه موبد كجاست بر او شد آن كس كه درويش بود * و گر نانش از كوشش خويش بود بگرد جهان تازه شد دين او * نيارست جستن كسى كين او توانگر همى سر ز تنگى نگاشت * سپردى بدرويش چيزى كه داشت [ آويختن خسرو ، مزدك را و كشتن او ] چنان بد كه يك روز مزدك پگاه * ز خانه بيامد بنزديك شاه چنين گفت كز دين پرستان ما * همان پاك دل زيردستان ما فراوان ز گيتى سران بر درند * فرود آورى گر ز در بگذرند